تبليغاتX
گم‌شده در ترانزيت

گم‌شده در ترانزيت

توهمات یک ذهن بدبین

لذت فحش ناموس دادن به این زنده‌گی ِ نکبت‌بار،

لذت مزمزه کردن قهوه‌ی فنارسوی با اسانس Esse،

لذت فوت کردن در نی ِ آب‌پرتقال،

لذت کشف یک کافه‌ی دنج،

لذت هدیه گرفتن یک کتابِ هیجان‌انگیز،

لذت یافتن یک انسان در میان این همه پلیدی،

لذت پیدا کردن یک دوست خوب....

شنبه روز خوبی بود! خیلی‌خوب!! ممنون‌ام آقای کریمی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 8:38  توسط محسن هاديان‌پور  | 

"تاریخ‌چه‌ی اختراع زنِ مدرنِ ایرانی بی‌شباهت به‌تاریخ‌چه‌ی اختراعِ اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ی بود که اول محتوایش عوض شده‌بود (یعنی اسب‌هایش را برداشته و به‌جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم‌کم شکل‌اش متناسب این محتوا شده بود و زنِ مدرنِ ایرانی اول شکل‌اش عوض شده بود و بعد، که به دنبالِ محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود.... این‌طور بود که هرکس، به‌تناسبِ امکانات و ذائقه‌ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه‌ی تغییرات‌اش، گاه از چادر بود تا مینی‌ژوپ. می‌خواست در همه‌ی تصمیم‌ها شریک باشد اما همه‌ی مسئولیت‌ها را از مردش می‌خواست. می‌خواست شخصیت‌اش در نظرِ دیگران جلوه کند نه جنسیت‌اش اما با جاذبه‌های زنانه‌اش به میدان ‌می‌آمد. مینی‌ژوپ می‌پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می‌گفت، از بی‌چشم و رویی مردم شکایت می‌کرد. طالب شرکتِ پایاپایِ مرد در امورِ خانه بود اما در هم‌آن حال مردی را که به این اشتراک تن می‌داد ضعیف و بی‌شخصیت قلمداد می‌کرد. خواستارِ اظهار نظرِ در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه‌نظرِ جدی کوششی نمی‌کرد. از زنده‌گی زناشویی‌اش ناراضی بود اما نه شهامتِ جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابریِ ج-ن-س-ی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می‌کشید، به جوانی‌اش که بی‌خود و بی‌جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می‌خورد."
(هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها؛ شاه‌کار رضا قاسمی)

این قسمت از رمانِ آقای قاسمی، به‌شدت من را به‌یاد دخترانِ دانش‌گاه‌مان انداخت، به‌ویژه بچه‌های انجمن اسلامی. به‌یاد آن عضوِ شورایِ مرکزی که نمی‌دانست دفتر ِ تحکیم چیست!! آن دبیر سیاسی که زنگِ تفریح می‌نوشت و آن مسئولِ فلان واحد که کسی صدایش را نشنیده بود....و سامان فیروزی که همیشه مثل خر ازشان دفاع می‌کرد!! گفتم بنویسم، شاید شما هم با من موافق باشید!

پی‌نوشت: لطفن ظرفیت داشته باشید.
خارج از دستور: اوضاع زنده‌گی خراب است. شاید تا مدتی از دست‌ام راحت باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 11:24  توسط محسن هاديان‌پور  | 

از همه‌تان متنفرم. حال‌ام را به‌هم می‌زنید.
.
.
.
.
.

هم‌اين! فقط می‌خواستم بدانید!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 23:56  توسط محسن هاديان‌پور  | 

برای همه‌ی منگل‌های عالم، دیوانه‌هایی که "سندرم داون"‌شان را پروانه‌های مامان‌ام‌اینا کشف‌می‌کنند.

یک‌بار -بله، فقط یک‌بار- کارتان که تمام شد، زود شیر آب را باز نکنید. کمی صبرکنید و بوبکشید. ۲ دقیقه، فقط ۲ دقیقه هوا را استنشاق‌کنید. این هم‌آن هوایی‌ست که من هر روز تنفس‌می‌کنم. به دنیای من خوش‌آمدید!

پی‌نوشت۱: در هم‌این ارتباط بخوانید: بوی آدمی‌زاد
پی‌نوشت۲: نام‌گذاری مطلب تقلیدی‌ست نپخته از مینیمال‌های سورئالیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 14:34  توسط محسن هاديان‌پور  | 

در مورد يوم‌النكبت، سال‌روز اشغال فلستين حرف چندانی ندارم. حقيقت آن است همه‌ی حرف‌ها زده‌شده و اصولن موضوع فلستين و اسرائيل و جنگ و دعواهای‌شان، از آن دست مقولاتی‌ست كه آن‌قدر در موردشان صحبت‌شده كه ديگر حرف جديدی برای گفتن وجود ندارد. تنها چند لينک -كه احتمالن ديده‌ايد- به‌ياد مردمی كه سال‌هاست خانه ندارند.

 دیگر هیچ چیز بوی انسان نمی‌دهد. خوابگرد
یوم‌النکبه آق بهمن
ما برای اسرائیل کف می‌زنیم. معصومه ناصری

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 16:6  توسط محسن هاديان‌پور  | 

خسته‌ام، خسته و عصبی و کلافه. کارم شده راه‌رفتن و راه‌رفتن و راه‌رفتن. از دانش‌گاه به خانه و از خانه تا ته این شهر لعنتی. حوصله‌ی کلاس ندارم. پویان هر وقت سر کلاس می‌بیندم آشکارا متعجب می‌شود. دوست‌اش دارم و گمان‌می‌کنم او هم دوست‌ام دارد. هر دفعه تکه‌ای نثارم می‌کند و من پوزخند می‌زنم. کفرم بالا آمده. شده‌ام مثل مرغ پرکنده. چشم در چشم ملت هم که بدوزم، حواس‌ام نیست، سلام نمی‌کنم. آن‌ها سلام می‌کنند و من عذرخواهی! 2 امتحان میان‌ترم را ترزده‌ام و سومین برگه‌ام کپی برابر اصل دیگری‌ست! این‌طور پیش برود مشروطی روی شاخ‌ام است. ۳هفته پیش به استاد گفتم:" اگر کسی این حرف‌ها را می‌زد که حق استادی بر گردن‌ام نداشت، با چک و لگد می‌زدم‌اش!!" به هم‌این صراحت. چند روز قبل شخصیت بنده‌ی خدایی را له کردم و دی‌روز با مامور حراست دعوایم شد. این‌طور ادامه بدهم رییس دانش‌گاه باید مواظب تخم‌هایش باشد! دیگر حتا مسخره‌کردن دخترها ها برایم بی‌معنی شده. حوصله‌ی هیچ‌کس را ندارم. آخر این هفته قرار است برویم مشهد. فایده‌ای ندارد. خدا جواب‌ام کرده، امام رضا چه‌کار می‌تواند بکند؟! جن‌زده‌گی‌ام را بسم‌الله هم چار‌ساز نیست. قرآن را با صوت و لحن هم بخوانم، اجنه الله-الله گویان تشویق‌ام می‌کنند! دوستان پیاپی تعلیق می‌خورند و اخراج می‌شوند، عین خیال‌ام نیست. خوش به حال سامان که با تفنگ ترقه‌ای هم شاد می‌شود.

  مصیبت احاطه‌ام کرده، خسته‌ام، عصبی‌ام و کلافه‌ام. نمی‌دانم چه گهی بخورم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 18:54  توسط محسن هاديان‌پور  | 

به بهانه‌ی به گه کشیده‌شدن انجمنی که زمانی دل‌خوشی‌ام بود...

و تقدیم به سامان فیروزی که روزهای تلخ و شیرینی را سپری می‌کند!!

قصه‌ی‌ کهنه‌ دروغ‌ بود، من‌ُ ما بچه‌گی‌ کردیم‌
 که‌ به‌ جای‌ قصه‌ خوندن‌ قصه‌ رُ زندگی‌ کردیم‌


 درِ آرزو رُ بستیم‌، دلمون‌ به‌ قصه‌ خوش‌ بود
 رُستم‌ِ کتاب‌ِ کهنه‌ ته‌ِ قصه‌ بچه‌کش‌ بود
 

حالا تو قحطی‌ِ رؤیا اجاق‌ِ ترانه‌ سرده‌
 کسی‌ رو بخارِ شیشه‌ دل‌ُ نقّاشی‌ نکرده‌
 

سَرُ ته‌ زدن‌ به‌ دیوار، برگ‌ِ آگهی‌ِ ترحیم‌
 یه‌ نفر نوشته‌ جمعه‌ رو همه‌ روزای‌ تقویم‌

 

چرخ‌ُ فلک‌ می‌خواستیم‌، فَلَک‌ نصیب‌مون‌ شد
 ساده‌ی‌ ساده‌ بودیم‌، کلَک‌ نصیب‌مون‌ شد
 دنبال‌ِ یه‌ حقیقت‌ تو آینه‌ها می‌گشتیم‌
 اما تو قاب‌ِ گریه‌، تَرَک‌ نصیب‌مون‌ شد

پی‌نوشت: آن‌چه خواندید قسمتی‌ست از یکی از ترانه‌های یغما گلرویی که اگر اجرایش را با صدای ساختارشکن رضا یزدانی نشنیده‌اید، احتمالن چندان آدم‌های جالبی نیستید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 17:27  توسط محسن هاديان‌پور  | 

پس از خواندن چرندیات مسعودِ، یک شعر محشر از شاملو بدجوری می‌چسبد!!

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بی‌هنگام ِ خویش
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان ِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگ ِ غروری
نگون‌سار
بر نیزه‌های‌شان.

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.
آن‌جا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بی‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.

باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاه‌پوش داغ‌داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!

پ‌ن: تاکیدات از من است. شعر را از وب‌لاگ گل سرخ همدان کپی کرده‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 17:6  توسط محسن هاديان‌پور  | 

 به جان شما راست می‌گویند که مملکت خر تو خر است! گواهی‌نامه‌ی راننده‌گی من مربوط به سال 84 بود، هم‌آن زمان که طرح گواهی‌نامه‌ی یک‌ساله (موقت) اجرا می‌شد. به یک دلیل کاملن واضح و موجه (گشادی!!) در پی تمدید آن نرفتم تا اواخر اسفند گذشته! تهران بودم. با یک مرکز پلیس +10 تماس گرفتم که بپرسم برای تمدیدش چه گهی باید بخورم، درآمدند که:‌ "گواهی‌نامه‌ات کلن باطل شده و باید دوباره امتحان بدهی!!" گفتم به جهنم، دوباره امتحان می‌دهم! رفتم به یک آموزش‌گاه راننده‌گی که: " باید بروی به شهرک آزمایش و کاغذ بیاوری و..." رها کردم.  یک بار قبلن گذرم به شهرک افتاده‌بود. اصلن اعصاب شلوغی و بوروکراسی چندش‌آورش را نداشتم. به سرم زد که بیایم شاهرود و هم‌این جا کلک‌اش را بکنم که دست کم خلوت‌تر است و اعصاب‌شکنی‌اش کم‌تر! جناب پلیس شاهرودی پرتاب کردند که: " برو به مرکز پلیس+10" کفرم درآمد. گفتم لابد دوباره کاغذبازی و برو و بیا و...اما دخترک کاغذی به دست‌ام داد که: " مدارک‌ات را کامل کن و بیاور" و مدارک چه بود؟ چندتا فیش بانکی و چهاربرگ کپی که البته در این مملکت برای (...)دادن هم لازم است!! کاغذها را به گواهی‌نامه‌ام منگنه کرد و درآمد که:‌ "برو! تا دو هفته‌ی دیگر می‌آید منزل‌تان" به هم‌این ساده‌گی! حتا عکس هم نخواست و آدرس هم نپرسید! جان؟ چی فرمودید؟! عصر ارتباطات؟ سیستم یک‌پارچه‌ی ملی؟ سیاست واحد؟ بی‌خیال بابا!! یادتان که نرفته، این‌جا ایران است!!

پ‌ن: اگر شانس من است، گواهی‌نامه که هیچ (...)رویانیان را هم دست‌ام نمی‌دهند! می‌گویند باید بیایی امتحان بدهی! حالا ببین کی گفتم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 12:53  توسط محسن هاديان‌پور  | 

ما را هم دعوت كرده‌اند به خاله‌بازی! چشم! برای من كه كاری ندارد، تقريبن همه‌ی آرزوهايم محال است! به عنوان نمونه:

۱- شاشيدن به در كاخ سفيد، سفارت‌خانه‌های انگليس، فرانسه و روسيه، مقر سازمانِ ملل، بانک جهانی و صندوق بين‌المللی پول.
۲- آتش‌زدن تمام شعبه‌های مک‌دونالد، كينگ‌برگر، آديداس و ...الخ.
۳- مسخره‌كردن رو در رو و مستقيم جنيفر لوپز، امی نم، بريتنی اسپيرز، مايكل جكسون و همه‌ی خواننده‌های احمق آمريكايی به نحوی كه با گه يكی شوند.
۴- انتقال توالت عمومی ميدان شوش به قبر پدر آن قرمساقی كه كامپيوتر را اختراع كرد.
۵- شركت در يک نماز جماعتِ چند ميليون نفری، برپا شده در بيت‌المقدس (خدا كند اين يكی محال نباشد.).
۶- سكونت در خانه‌ای در وسط دشتِ كوير، جايی كه تا شعاع ۱۰۰ كيلومتری‌ام هيچ موجود دوپايی نباشد، ۲هفته در سال.
۷- سيگار برگ دود كردن با فيدل كاسترو در سواحل خليج كوبا (خليج خوک‌ها؟!).

شما هم بفرماييد: سامان فيروزی، سورئاليست، شاخ به شاخ، حسين درخشان، حسين جاويد، پرستو دوکوهکی و مسعود نظری‌فرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 3:1  توسط محسن هاديان‌پور  |