به بهانهی به گه کشیدهشدن انجمنی که زمانی دلخوشیام بود...
و تقدیم به سامان فیروزی که روزهای تلخ و شیرینی را سپری میکند!!
قصهی کهنه دروغ بود، منُ ما بچهگی کردیم
که به جای قصه خوندن قصه رُ زندگی کردیم
درِ آرزو رُ بستیم، دلمون به قصه خوش بود
رُستمِ کتابِ کهنه تهِ قصه بچهکش بود
حالا تو قحطیِ رؤیا اجاقِ ترانه سرده
کسی رو بخارِ شیشه دلُ نقّاشی نکرده
سَرُ ته زدن به دیوار، برگِ آگهیِ ترحیم
یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم
چرخُ فلک میخواستیم، فَلَک نصیبمون شد
سادهی ساده بودیم، کلَک نصیبمون شد
دنبالِ یه حقیقت تو آینهها میگشتیم
اما تو قابِ گریه، تَرَک نصیبمون شد
پینوشت: آنچه خواندید قسمتیست از یکی از ترانههای یغما گلرویی که اگر اجرایش را با صدای ساختارشکن رضا یزدانی نشنیدهاید، احتمالن چندان آدمهای جالبی نیستید.